فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
سفارش تبلیغ
صبا ویژن



ریاضیات عزیز
قالب وبلاگ

کاکل حد

عروسی همچو مشتق در حسابان      به مثل دلبری ابرو کمان است

نسیم جانفزای کاکل حد                     دوای درد جمله عاشقان است

مجموعه اشعار ریاضی.......آفرین



برچسب‌ها:
[ پنج شنبه 91/1/31 ] [ 11:35 عصر ] [ علی قلاسی ] [ نظر ]

غنچه امید

یاد ایامی که سهمی از ریاضی داشتیم
مغز خود رابا قوانین حساب انباشتیم
یاد ایامی که با یک عالم از سر زندگی
پای خود را در مسیر هندسه بگذاشتیم
یاد ایامی که مشتق در صدامان زنده بود
دست انتگرال؛ مارا از تنفس کنده بود
جذر ما مجذور دنیا بود و بی اندازه تا
بی نهایت در صداهامان صدا افکنده بود
یاد ایامی که دستان ریاضی مثل باد
دست ما را در سکوت زندگی مان می فشرد
یاد آن ایام شیرین ای دریغا ای دریغ
غنچه ما از خستگی نشکفته بود

 

کمند

حساب و جبر جانا همه هستی ات بیارا
که رسد ز رمز خلقت نفحات حق شما را
لگاریتم هر گلی را که ز باغ پایه چیدم
رخ دلربات دیدم که رقم زده نما را
چو به تابع ات کشیدم خط منحنی چه دیدم
به دو دیده در تعجب نگریستم خدا را
به  رشته هایش چراست اوفتادن
قدح لیمیت خوردن به وجودتان گوارا
مَکُنی به صفر ضربم که توان آن ندارم
ز کرانه های بالا نفرستی این بلا را
هنر ریاضیات است غزلی بدین روانی
که روان خسته ما ننوازد این نوا را

 

منحنی قلب من

به انتگرال عشقت چون رسیدم بی نهایت شد
کزین بهتر ندانستم ،ببخشایم جسارت شد
 تابع ابروی توست
خط مجانب بر ان تارک گیسوی توست
بی تو وجودم بود ،یک سری واگرا
دایره همگرا ،دایره روی توست

1

 



برچسب‌ها:
[ پنج شنبه 91/1/31 ] [ 9:13 عصر ] [ علی قلاسی ] [ نظر ]
math

چرخش گیسوی تو

منحنی قد من، تابع گیسوی توست
خط مجانب بر آن سلسله ی موی توست
من عدد صفرم و سیصد و شصتم تویی
چرخش گیسوی تو دایره ی زندگی ست
تا شده از دوریت قامت خط های راست
خط عمودم بخوان! زاویه ام سوی توست
آینه در آینه بین تا ابدیت شوی
پیش نگاهم نشین! آینه ام روی توست
آخر این جاده را خط مورب کشید
آن که صفای دلش هروله ی کوی توست
باز قلم جان گرفت، دفتر دل خط خطی
حادثه ی شعر من حاصل جادوی توست



برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 91/1/23 ] [ 12:5 صبح ] [ علی قلاسی ] [ نظر ]
math
خواب ریاضی
باز هم خواب ریاضی دیده ام
خواب خط های موازی دیده ام
خواب دیدم خوانده ام ایگرگ زگوند
خنجر دیفرانسیل هم گشته کند
از سر هر جایگشتی می پرم
دامن هر اتحادی می درم
دست و پای بازه ها را بسته ام
از کمند منحنی ها رسته ام
شیب هر خط را به تندی می دوم
گوش هر ایگرگ وشی را می جوم
گاه در زندان قدر مطلقم
گه اسیر زلف حد و مشتقم
گاه خط ها را موازی می کنم
با توان ها نقطه بازی می کنم
لشکر تمرین دارم بیشمار
تیغی از فرمول دارم در کنار
ناگهان دیدم توابع مرده اند
پاره خط ها، نقطه ها، پژمرده اند
در ریاضی بحث انتگرال نیست
صحبت از تبدیل و رادیکال نیست
کاروان جذر ها کوچیده است
استخوان کسر ها پوسیده است
از لگ و بسط نپر آثار نیست
رد پایی از خط و بردار نیست
هیچکس را زین مصیبت غم نبود
صفر صفرم هم دگر مبهم نبود
آری آری خواب افسون می کند
عقده را از سینه بیرون می کند
مردم از این y,x داد، داد
روزهای بی ریاضی یاد باد


برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 91/1/23 ] [ 12:0 صبح ] [ علی قلاسی ] [ نظر ]

love

تابع عشق

تابع عشق تو را دامنه‌اش پیدا نیست           یک‌به‌یک هست ولی بهر دلم پوشا نیست
می‌هراسم که چو معکوس نمایم آنرا                  آشکارا شود آن رابطه که پیدا نیست
راستی گر به تو بسیار شوم من نزدیک           عشق پاکت به کجا میل نماید جا نیست
گر تو خواهی که در آغوش تو من جا گیرم          تابع ، فرد خودت زوج نما ، پروا نیست
منحنی دلت از رأس شکسته است چه باک   که مماس دل من هست ولی آنجا نیست
رفع ابهام نمودم ز خم لبهایت                  پس سخن ساده بگو وقت غم و حاشا نیست
هر چه من روی نمودار رخت گردیدم                    باز یک نقطه‌ی بحرانی آن پیدا نیست
من بیچاره اسیر خم گیسوی توام               این چنین تابع بی چون و چرا هر جا نیست
چون سعادت سر و کارش به توابع افتاد            بیکران تر ز نگاهش به همه دنیا نیست



برچسب‌ها:
[ سه شنبه 91/1/22 ] [ 11:31 عصر ] [ علی قلاسی ] [ نظر ]

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم




برچسب‌ها:
[ جمعه 91/1/18 ] [ 2:2 عصر ] [ علی قلاسی ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
لینک دوستان